تبليغاتX
چراغ نیم سوز
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد

نزدیک به یک ماه قبل بود که از مقابل مدرسه قدیمی ام رد میشدم.

پارچه نوشته بزرگی بالای در نصب شده بود :

"فرا رسیدن بهار علم و معرفت را به دانش آموزان تبریک میگوئیم"

بچه ها را میدیدم که یک به یک داخل میشدند. بعضی گریان و بعضی مات و مبهوت.

نزدیکتر میروم و از یکی از آنهایی که کمی شاد و سرخوش تر است میپرسم :

"واسه چی اومدی مدرسه؟"  

با جدیت کودکانه ای نگاهم میکند و لبخندش محو میشود.

سعی دارد چیزی بگوید اما زبانش نمی چرخد.

همینطور خیره به درهای نیمه باز مدرسه نگاه میکند.

از طرفی سخت مشتاق است بداند پشت آن در چه خبر است و از طرفی دیگر وحشت زده است.

دو یا سه هفته بعد، سرکی به داخل مدرسه کشیدم و بچه ها را نگاه میکردم.

همان کودکی را که چندی قبل سؤالی از او پرسیده بودم دیدم.

چیزی شبیه خودکار یا مداد دستش گرفته بود و به همکلاسی هایش نشان میداد

و مدعی بود جایزه نمره های بیست اش است.

همکلاسیها همینطور به دست او خیره شده اند و به فکر بیست بودن افتاده اند.

او ندانسته٬ یاد میگیرد. یاد میگیرد که بیست باشد. خودش هم یاد میگیرد.

 میخواهد از همه منضبط تر و منظم تر باشد. نمیداند چرا، اما میداند که باید باشد.

به نظم خو گرفته و نظم نداشتن را نمیتواند بفهمد.

از همین روست که وقتی اندکی بزرگتر میشود و روی نیمکتهای دانشگاه می نشیند

نمیتواند بفهمد که دانشی که در سایه تلاش و کوشش منظم تحصیل کرده و احتمالا خواهد کرد

برای چیست و تنها در جواب میگوید : خب٬ دانستن خوب است!

او خود را به ورطه ای افکنده که بیرون از آن خفه میشود.

او گیر کرده و نمیخواهد نجات یابد. در حالیکه خودش هم نمیداند. از آنجا که ندانسته افتاده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:57  توسط مهدی فیاض  | 

ديندار واقعى فقط خدا را جدى ميگيرد.فقط خدا.دستور دستور خداست.

به اين جهان فانى كه مدام در تغيير است و به هيچ كس وفا نميكند آن كس دل مى بندد

كه خدا را در دل ندارد.دينداران دين خدا را برسميت شناخته اند و به ربشان ايمان دارند.

"اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان امنوا بركم فامنا."

و در كتاب خداوند به دفعات ميخوانند كه جهان جز نشانه هاى او هيچ نيست و

همه چيز جز او از بين رونده است جز او."كل شىء هالك الا وجهه."

و ميخواند كه عزت و ذلت٬ سعادت و شقاوت٬ فقر وغنا٬ حيات و ممات همه به خواست اوست

و ملك آسمانها و زمين بنام او."بيده ملكوت السموات و الارض."

اگر نه تمام قرآن دست كم در نيمى از آن خدا به مؤمنانش مى فهماند كه همه اش منم.

مؤمنانش هم سر تسليم را خم ميكنند و به جان مي‍پذيرند.

"اما قطعا چنين نيست.انسان طغيان ميكند.آن هنگام كه مي‍‍‍‍‍‍‍پندارد بى نياز است."

 واين پندار از آنجاست كه او مى انديشد و فلسفه ميكند.مى انديشد و مدعى ميشود كه هست.

به جهان عشق ميورزد گرچه اين عشقش را انكار كند يا ناديده بگيرد.

به اعتبار عقلش براى خدايى كه مؤمن به تكبرش بود تكليف تعيين ميكند

و براى اراده اى كه مرزى بر آن نمى ديد سرحد ميگذارد.

و اين را نميداند كه هنوز باور نكرده:

 "اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون."

و تنها سر تعظيم خم ميكند.

اما هرگز چنين نيست.بى ترديد او طغيان ميكند.چون او انسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:1  توسط مهدی فیاض  | 

چند هفته قبل بود در همين ماه رمضان كه با يكى از دوستان نزديكم گفت و گو ميكرديم.

از آن دوستانى كه هرازگاهى با هم گفت و گو ميكنيم و به كمك اوست

كه چراغ ذهنم همچنان روشن مانده است.

در آن گفت و گو او سؤالى با چنين مضمونى پرسيد كه :

"اساسا فلسفه به چه درد ميخورد؟"

و اين را از آنجا پرسيد كه از علاقه من به فلسفه آگاه بود

و مطمئن بود جوابى در آستين دارم.

گفت و گوى آن شب ما به درازا كشيد و خلاصه پاسخ من اين بود:

"فلسفه مفيد است.فلسفه به درد كسى ميخورد كه درد را ميداند.

فلسفه صرفا يك پاسخ و راه حل نيست.فلسفه يك تكاپو است

و آنچه در نهايت(البته اگر بتوان نهايتى براى آن فرض كرد)

بدست مى آيد يك توجيه است

و از آنجا كه هر انسانى موجودى است مستقل با دركى جداگانه از ساير انسانها٬

 توجيه او با ديگران متفاوت است.

بشريت از آن جهت مديون فلاسفه و كلا جريان فلسفه است

كه ميتواند به تكاپوى ذهن خود سر و شكلى بدهد

نه اينكه بگويد فلان نظر درست است و فلان نظر غلط."

آن چه امروز در سخنان استاد يافتم از جهاتى با اين گفته ها در تقابل بود.

"فيلسوف به تفكر ميپردازد و براى دغدغه هاى فلسفى

و عميق خود پاسخى(يا شايد هم توجيه)

مى يابد و سپس براين اساس مدعى ميشود كه حقيقت را در چنگال خود دارد

و به تبع آن ميتواند به قضاوت آراى مختلف بپردازد."

اين حرفها ذهنم را بكلى درآشفت و بجاى آنكه احساس خاصى را در من زنده كند

بيشتر مرا به فكر فرو برد.

بعد از كلاس با خودم فكر ميكردم در اين چند هزار سالى كه از عمر انديشه بشر ميگذرد

چندين هزار متفكر و فيلسوف شناخته شده اند و مطمئنا نوع تفكرات هيچ كدام از آنها

عينا مثل هم نيست.حال اگر هر كدام از آنها مدعى باشد كه حقيقت را به چنگ آورده

و به اين اعتبار به خود اجازه دهد آراى متفكر ديگرى را

-كه اتفاقا او هم داعيه دار حقيقت است-

پاى صندلى قضاوت درستى و غلطى خودش بنشاند٬

آيا در اين ميان قربانى چيزى جز حقيقت است؟ براستى حقيقت كجاست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:12  توسط مهدی فیاض  |